تبليغاتX
هیس!!! - برای مترویی که ایقان شهیدی را به من فهماند
مترو جان! سلام! این متن را برای تویی می نویسم که هر روز پُر می شوی از انسان هایی که هر شب، خالی تر از همیشه،  تو را تنها می گذارند... برای تویی که غمگین نمی شوی از این بی وفایی و هر سپیده تکرار می شوی در مسیر بی انتهای دوباره های ما... برای تویی که آن روز را خوب به خاطر می آوری... همان روزی که من و تو و ایقان، با هم بودیم... همان روزی که در کنار ایقان، خنده ام را می دیدی و دل آرامم را باور داشتی... حرفهای ایقان را یادت می آید؟ همان حرفهایی که وقتی به خانه رسیدم، وجود ملتهبم را به آشوب کشید تا چهرهء زندگی را در کُنج بی کسی ام، از نو نقّاشی کنم...

می دانی مترو جان! او هم مثل من یک بهایی بود... او هم از رنج و تبعیض و ستم می نالید... اما او با دیگران فرق داشت... ایقان به ایقان رسیده بود... این را می فهمی؟ من، این را آن روز فهمیدم... در خلال حرفهایش از مسیری می گفت، که در راه بهایی شدن طی کرده بود... مسیری که از همیشه برایم آشنا تر بود... ایقان، آن روز حرفهایی می زد که مرا به از پیشتر، بیشتر بهایی شدن تشویق می کرد... او از امروزی حرف می زد، که من همیشه در پستوی فرداها جست و جو می کردم... ایقان، زیبایی ها را همین حالا می دید...او با اکنون زندگی می کرد و آن روز با حرفهایش بود که مرا از خوابِ آینده بیدار کرد... شاید تو در مسیر تکراری همیشگی ات، آدمهایی را ببینی که می خواهند سریعتر از دیگران تو را ترک کنند... ولی من، در مسیر تکراری آن روز تو، انسان جدیدی را تجربه کردم که از با هم بودن و وحدت عالمیان سخن می راند... انسانی بهایی که در قلب پاک کوچکش، کوچکترین باکی از بهایی بودن نداشت...

 

می دانی مترو جان! امروز ولی من دیگر خندان نیستم... می خواهم در همان مسیر تکراری همیشگی ات، یک بار دیگر، وجود ایقان را تجربه کنم... و آن حرفهایی زیبایش و آن چهرهء معصوم و مهربانش که به من درس خوب بودن می داد... ایقان را گرفتند... ولی انسانیت گرفتنی نیست... و این است تنها رمز آرامش من، تا روزی که با آزادی اش، در مسیر دوباره ها، باز هم مرا از پیشتر، بیشتر بهایی سازد...

 

تا آزادی ایقان عزیزم، خدا نگهدارت مترو جان...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 22:46  توسط شاهین جانپاک  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin