تبليغاتX
هیس!!!
 

                                         حلالم کن...

 

 

چقدر دردناک بود زمانی که یافتم دردهایم در مقابل دردهایت پر کاهی هم نیستند!

مگر گناهت در جهان پیشین چه بود که تو را به آتش این جهنّم انداختند؟

تو که آزادی ات در یک لقمه نان نهفته است، و زندگی ات با یک وعده غذا معنادار می شود...

تو معنای کدام زندگی بی معنا هستی که نانوایان را خدایان آزادی می پنداری؟

و من، در این سوی دنیا، وقتی تو را می بینم، دلم برای این همه آزادی که دارم و نمی بینم، تنگ می شود.

برای لقمه های نانی که زیادی اند و در آتش جهنّمت می سوزند...

نه، نه... تو فرشته ای که بهشت را نشانم دادی...

و این من بودم که آزادی ات را به دور انداختم... و قفس تنگ اسارت را به دورت نقاشی کردم...

حلالم کن... فقط همین...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 3:37  توسط شاهین جانپاک  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin