من هوا خواهم فقط
مدّتیست در نظرم خاموش است
چشمهء معرفت آدمیان
مدّتیست بوی علف پنهان است
در دل پر هوس عالمیان
چشم من بیدار است
من هوا می خواهم
تا که از جادّهء صلح و امید
تا که از عطر گل وصبح سپید
میوه ای بر چینم
نوش جانت دنیا
تو دگر خسته شدی ای یارم
و من از اشک دلت بی زارم
لای آن پیچک ها
پشت آن سرو بلند
در میان بغض مهتابی شب
من هوا می خواهم
تا که فریاد کنم فردا را
تا که من خاک کنم،غمها را
ساحلی خواهم ساخت
تا به او هدیه دهم دریا را
با نگاهم قصّه را می جویم
چون دلم را واقعاً خشکانده اند
سهم من را از هوا دزدیده اند
در کتاب قصّه ام امّا هنوز
از امید و عشق،شعرها خوانده اند
من حسابم ازشعار،پاک و سواست
من نگاهم در پی یک آشناست
تا سوالم را از او پرسم چنین:
بوی خاک تازه و باران کجاست؟
خواهشی دارم زتو ای آشنا
من سوالم را نخواهم هیچ جواب
از میان این همه راه غلط
من هوا خواهم فقط
من هوا خواهم فقط
