نوشتهء زیر، صرفاً نشات گرفته از قوّهء متخیّلهء نگارنده می باشد
ولنتاین
دیروز، به آرامی در خیابان راه می رفتم. هوا سرد بود و آسمان گریان. قطره های درشت باران بر سرم می خورد و من از این فشار طبیعت لذت می بردم.
دیروزدر خیابان، جز من، همه می دویدند. یکی در دستش عروسک خرس کوچکی بود، دیگری جعبه ای از شکلاتهای رنگارنگ و شیک، یکی عطر گران قیمتی را در دست داشت، دیگری... و من که با دیدن آنها، جلوهء باران را فراموش کرده بودم، با صدایی که مرا فرا خواند، به خود آمدم.
پسری چتر به دست به کنارم آمد و از من پرسید: ببخشید یک سوال داشتم.
در حالی که باران کمی شدید تر شده بود، گفتم : خواهش می کنم، بفرمائید.
پرسید: ببخشید به نظر شما من به مناسبت "ولنتاین"، برای "عشقم" چه چیزی را بخرم که خوشش بیاید؟
سرم خیس خیس شده بود، نگاهی به چتر او انداختم، سپس به چشمهایش خیره شدم و پرسیدم: واقعاً عاشقش هستی؟
نگاهش متزلزل شد.
کمی مکث کرد.
تا آمد چیزی بگوید، سرم را برگرداندم و به سمت خانه حرکت کردم.
باران بسیار تند می بارید، تو گویی که عاشقی دل خسته، بر سرم می گریست.
در مسیر خانه با خود می گفتم:
واقعا این "ولنتاین" روز جالبی است.
پسرک، سالی یک مرتبه، یادش می افتد که عاشق است!
با هدایایی که می خرد، عشقش را اثبات و یادآوری می کند!
او برای معشوقش، شکلات و عروسک می خرد!
و 365 روز فرصت دارد، تا یک بار دیگر، معنای عشق را بفهمد!
.
.
.
در حالی که...
پسرک هیچگاه چتر خود را نبست، تا گریه های معشوقش را باور کند.
تا فشار طبیعی عشق را بفهمد.
تا سالی 365 روز عاشق باشد.
.
.
.
دیروز، بعد از پیاده روی در زیر باران، سرانجام به منزل رسیدم
به داخل خانه وارد شدم
و با اینکه تنها بودم
امّا مثل همیشه در اتاق را از پشت قفل کردم
به جلوی آئینه رفتم
و به گونه های خیسم زُل زدم
و در حالیکه لبخندی بر لب داشتم
بر خود می بالیدم از اینکه در زیر باران، هیچ کس نفهمید که من و معشوقم یکدیگر را گریه کردیم.
و عشق را فهمیدیم...
