من مرگ را خوب می فهمم
این روزها
چه سخت می شنوم
صدای خندیدنت را
و چه سخت می بینم
چهرهء بی غمت را
آن روزها
مرا به بازی فرا می خواندی
ای فرشته
خاطرت هست؟
در قایم باشک زندگی
من برایت چشم گذاشتم
من به هوای دیدارت
چشمهایم را بستم
و از خود گذشتم
تا تو را بیابم
ولی افسوس
که خودم را گم کردم
چه کسی مرا خواهد یافت؟
چه کسی برایم خواهد گریست؟
من کجایم؟
هی فلانی!
او که آن گوشه می نالد کیست؟
چهره اش را دیده ای؟
او همان تنهای بی کس نیست؟
او که با چشمهایی بسته می گرید
مرا خوب نگاه کن
او همان "من" نیست؟
هی فلانی!
تو مرا یافتی
ولی این بار
من در بازی تنهایی ام
برای مرگ چشم گذاشته ام
کی می یابمش؟
نمی دانم
تنها می دانم
که فرشته ام آنجاست
آن دنیا
هی فرشته!
من برای دیدارت
چشم گذاشته ام
من مرگ را خوب می فهمم

حس بهایی بودن
من تنم آزرده است
از نگاه سرد کوه
من دلم پژمرده است
از صدای مرگ روح
آسمانم پر شده از ابر تار
گونه ام لبریز از اشک بهار
آن زمان که جرم دین دارد دلم
یک نفس آیم به سویت هم دیار
من دیارم یک غم خاک خورده است
من همان خاکم که از غم مرده است
یک ترانه، کوک کن ساز مرا
یک نفس فریاد کن آواز مرا
من بهایی ام، ز جنس عاشقان
من فدایی ام، درین بزم نهان
ظاهرش خون است و درد و ناله است
ظاهرش محرومیّت از زندگی
بازداشت های بی دلیل
ظاهرش تخریب قبر و خانه است
باطنش اما به رنگ لاله است
باطنش احساس یک عشق شدید
معنای یک صبح سپید
باطنش رویش یک جوانه است
من اگر بیدارم
رنگ صلح می بینم
من اگر می خوابم
خواب صبح می بینم
من اگر جان دارم
جانم ارزان تو باد
من اگر می میرم
حسّم از آن تو باد
حسّ من، از جنگ خالی بودن است
حسّ من، حسّ بهاری بودن است
در میان بدها، عالی بودن است
در کویردنیا، ماهی بودن است
حسّ من، حسّ بهایی بودن است
حسّ من، حسّ بهایی بودن است
