تبليغاتX
هیس!!!

 

                                        من مرگ را خوب می فهمم

 

 

 

این روزها

چه سخت می شنوم

صدای خندیدنت را

و چه سخت می بینم

چهرهء بی غمت را

آن روزها

مرا به بازی فرا می خواندی

ای فرشته

خاطرت هست؟

در قایم باشک زندگی

من برایت چشم گذاشتم

من به هوای دیدارت

چشمهایم را بستم

و از خود گذشتم

تا تو را بیابم

ولی افسوس

که خودم را گم کردم

چه کسی مرا خواهد یافت؟

چه کسی برایم خواهد گریست؟

من کجایم؟

هی فلانی!

او که آن گوشه می نالد کیست؟

چهره اش را دیده ای؟

او همان تنهای بی کس نیست؟

او که با چشمهایی بسته می گرید

مرا خوب نگاه کن

او همان "من" نیست؟

هی فلانی!

تو مرا یافتی

ولی این بار

من در بازی تنهایی ام

برای مرگ چشم گذاشته ام

کی می یابمش؟

نمی دانم

تنها می دانم

که فرشته ام آنجاست

آن دنیا

هی فرشته!

من برای دیدارت

چشم گذاشته ام

من مرگ را خوب می فهمم

 

مرگ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 14:11  توسط شاهین جانپاک  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

                                           

 

 

                                             حس بهایی بودن

 

 

 

من تنم آزرده است

از نگاه سرد کوه

من دلم پژمرده است

از صدای مرگ روح

آسمانم پر شده از ابر تار

گونه ام لبریز از اشک بهار

آن زمان که جرم دین دارد دلم

یک نفس آیم به سویت هم دیار

من دیارم یک غم خاک خورده است

من همان خاکم که از غم مرده است

یک ترانه، کوک کن ساز مرا

یک  نفس فریاد کن آواز مرا

من بهایی ام، ز جنس عاشقان

من فدایی ام، درین بزم نهان

ظاهرش خون است و درد و ناله است

ظاهرش محرومیّت از زندگی

بازداشت های بی دلیل

ظاهرش تخریب قبر و خانه است

باطنش اما به رنگ لاله است

باطنش احساس یک عشق شدید

معنای یک صبح سپید

باطنش رویش یک جوانه است

من اگر بیدارم

رنگ صلح می بینم

من اگر می خوابم

خواب صبح می بینم

من اگر جان دارم

جانم ارزان تو باد

من اگر می میرم

حسّم از آن تو باد

حسّ من، از جنگ خالی بودن است

حسّ من، حسّ بهاری بودن است

در میان بدها، عالی بودن است

در کویردنیا، ماهی بودن است

حسّ من، حسّ بهایی بودن است

حسّ من، حسّ بهایی بودن است

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 11:30  توسط شاهین جانپاک  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin