تکرار می شوم هر شب
هر شب
باز می کنم در را
پنجره را نیز چنین
اینجا کلبهء من است
بوی یاس می آید
از سر دیوارش
رنگ تیرهء غمش
از قارقار کلاغ ها
تا اوج درخت کاج
تکرار می شود هر شب
چند دانه برنج در دستم
چند دسته کلاغ
به برنج می نگرند
و چه خوب می شنوم
آن صدای سرد گشنگی
آن صدای درد همیشگی
صدای حیاط خلوت من
صدای حیات خلوت من
که تکرار می شود هر شب
و مرا سوی خدا می خواند
و مرا از تو جدا می داند
و من آهسته به در می نگرم
که نسیمی دل به او می بندد
و در کلبهء کوچک مرا
رو به من می بندد
آن نسیم
تکرار می شود هر شب
و دل نبسته ام
بیدار می شود هر شب
دانه را می ریزم
یک کلاغ سوی دلم می آید
می بندم در را
پنجره را نیز چنین
اینجا کلبهء من است
که در قصّهء مرگ سحر
دانه به دست
تکرار می شوم هر شب
