بهارِ زمستانی
آن هنگام
که اشکم چون یخ می شود
و دلم
در نگاه خاموشت
روشن تر از همیشه
قندیل می بندد
تو برایم قصّه می گویی
که زمستانت آمده است
و من چه ساده
در انتظار آدم برفی
باور می کنم
دروغ سردت را
در حالیکه دیگر
شانه هایت
دستت
و روحت را
در مرگ شبانه ام
احساس نخواهم کرد
شاید
بهتر بود
صادقانه می گفتی:
بهارم رفته است
تا در انتظارشکفتن نگاهت
صبح ها
پرپر شدن را خواب نمی دیدم...
