شاپرک
برغنچهء شقایقی
آرام و بی صدا
تنها و بی ندا
بی تملّق می رمید
شاپرک را گویم
بارانی نم نمک می بارید
دلم به حالش سخت سوخت
دستم به سویش باز شد
شاپرک از ترس من
معنای یک پرواز شد
ناگهان...
نسیمی بر دمید
آفتابی آمد پدید
غنچه بشکفت و گل شد
دست من عطر شقایق را چید
دل من اما
آرام وبی صدا
تنها و بی ندا
در پس این سالها
بی تملّق...
انتظار شاپرک را می کشید...
