تبليغاتX
هیس!!!

                                         آزادی؟!

 

 

 

چه آن هنگام که آزادیم

چه آن هنگام که دربندیم

چه آن هنگام که دلشادیم

چه آن هنگام که دل تنگیم

همه تفسیر این ذهن است

همه تقصیر این ذهن است

نگو آزاد آزادیم

نگو در بند دربندیم

که این بنده،چه بی بند است

که آزادی، خودش بند است

نگو پوچ است،نگو هیچ است

نگو که قیمتش چند است

بهایش جان آدمهاست

اگر چه آدمی سنگ است

ولی بر جان، پای بند است

نگو آزاد آزادیم

نگو دربند دربندیم

که جنس هر دو یکرنگ است

تو می دانی

که آزادی پر از جنگ است

ولی افسوس نمی دانی

همه تفسیر این ذهن است

همه تقصیر این ذهن است

نگو وهم است،نگو ننگ است

ولی آزاد بخوان با من:

که جنس هر دو یکرنگ است

که جنسش آدم است، سنگ است

یکی کمرنگ کمرنگ است

یکی پر رنگ پر رنگ است

نمی خواهم  بگویم که:

یکی هم سرد و بی رنگ است

رفیق من، عزیز من

همان هنگام که دربندی، توآزادی

همان هنگام که آزادی،تو در بندی

همین دنیا که می بینی

همه از جنس آزادیست

همه از جنس آن بند است

که این بنده چو نادانست

نمی داند که اسمش چیست؟

نمی داند که آزادیست!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 19:24  توسط شاهین جانپاک  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

حکایت جالبیست...

به ظاهرعاشقان می گویند: یک تار مویت را به همهء دنیا نمی دهیم!

اما...

حکایت من جالب تر است...

می گویم: یک تار مویت را به همهء دنیا می دهم، تا یک دنیا را با همهء تظاهرش به آشوب بکشم...

 

این دگر با توست که کدام حکایت را می پسندی؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 12:15  توسط شاهین جانپاک  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این نامه را در حدود یک سال پیش برای یکی از عزیزترین دوستانم "ایمان مطلق" که قصد ترک ایران را داشت، نوشته بودم... و امروز که به طور اتفاقی آن را نگاه کردم، تصمیم گرفتم تا در وبلاگم قرارش دهم تا به رسم وفا داری و معرفت، یادی از او کرده باشم...

---------------------------------------------------

 

 

نامه ای برای دوستم

 

نمی دانم که آیا چنین کاری صحیح است یا خیر، ولی دوست دارم حرفی را که شاید قدرت بیانش را ندارم در این چند خط بازگو نمایم.

 

ایمان عزیزم

شاهین پرندهء عجیبیست. همه او را به چشم یک درنده و شکار کننده می بینند ولی تو او را از نزدیک دیدی و حتما تا حدودی او را می شناسی.

ایمان عزیزم، خاطرت است که بارها به تو گفته بودم که من موجود احساسی و عاطفی ای هستم؟ گهگاه پیش می آید که به همین علت از خدای مهربانم شکوه می کنم. نمی دانم چه بگویم که تو آن را آنگونه که است،متوجه بشوی.

اگر چه خودت می گویی که عقل گرا هستی ولی می دانم که دل گرمی داری. و این را بارها خود دیده ام.

چند ماهی است که با تو آشنا شده ام. یادت می آید که اولین بار در چت با هم آشنا شدیم؟ تصور تو از من چه بود؟ هیچگاه فکر می کردی که این قدر با هم صمیمی و رفیق بشویم؟

شاید من آنقدر بزرگ نشده ام که بتوانم حدودم را بشناسم،ولی بدان که بیش از حد به وجود تو در زندگی ام وابسته شده ام.

و تو اینک قصد پرواز داری. و به همین سادگی چهرهء تو در ذهن من و چهرهء من در ذهن تو،تنها به صورت یک خاطره در خواهد آمد.

ایمان عزیزم، اگر جایی از دستم ناراحت شدی،به خواهش من آن خاطره را از ذهنت پاک نما و مرا ببخش.

ای کاش می توانستم دوست با معرفتی برایت باشم. شاید بگویی که با معرفت بودم و با این حرفت بخواهی خوشحالم کنی. ولی بهتر می دانی که رفتن تو زندگی مرا بر هم می زند.

نمی دانم شاید مدتی فقط فکر کنم و به فلسفهء زندگی نگاه کنم. البته نه آن فلسفه ای که تو به خاطرش تلاشت را آغاز نمودی.

احساس می کنم بدون تو، می توانم معنای تنهایی را درک کنم و ای کاش بودی تا اشکهایم را می دیدی. ای کاش ما انسانها اختیار وابسته نشدن را داشتیم تا اینک من از غم درونم ناله نکنم.

تو می روی و فلسفه می خوانی و من ایمان دارم که ایمان عزیزم به آرزوهایش خواهد رسید و چه دردناک است زمانی که بدانی، شاهین همیشه از گفتن یک واژه به تو هراس داشته است. ایمان عزیز" دوستت دارم"

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 21:18  توسط شاهین جانپاک  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin