قایق من
شب بود و سحر خواب نداشت
قایقی خسته در آب می غلتید
آنچنان سخت به خود می پیچید
که در آن تاریکی
ماهی کوچکی از دور، به وی می خندید
درکنج دلم زمزمه کردم آرام
خوش به حال آن ساحل تنها
که نه از خندهء شب می ترسد
و نه از ماهیکان دلگیرست
که نه از ظلمت آب می میرد
و نه از قایق من با خبرست ...
