23 قطره اشک
آسمان پرواز کرد
سوی این دنیای کور
باد هم آواز کرد
عشق در ته دریا بمُرد
خورشید شد بی حس و نور
آسمان قلبش شکست
باد از وزیدن رخت ببست
عشق، بویی از معنا نبُرد
خورشید پشت تاریکی نشست
ناگهان زمین لرزید
آتش فشانی سر کشید
کوه با نگاهی پرعجب
تا توانست رقصید
پرنده ای از آفتاب، تابید
ابر از شدّت گریه، خندید
شاهینی آسمانی آمد پدید
و خدا او را
بر ختم ناخوشی ها آفرید
عمرش را رنج بردن
زندگی اش را خون دل خوردن
رسالتش را
آشتی آسمان و زمین نامید
و زجرش را
کفّارهء گناهان بشر برگزید
و چنین بود سرنوشتش
پرواز کرد و درد کشید
و اینگونه
23 قطره ازاشک وجودش بارید
