تبليغاتX
هیس!!!
 

                                                 روحت شاد ای بزرگمرد

 

این بار ولی برای تو می نویسم... برای تویی که به آن دنیا اعتقاد داشتی و زمانی که فهمیدی زندگی را به غبار زمین آغشته ساخته اند، جاروی مردانگی ات را برداشتی و قلب بی ریایت را آسمانی کردی... برای تویی که روحانی بودی و الفبای روح را می شناختی... برای تویی که از انسان ها بر مبنای مارکِ لباسشان، قصّه نمی ساختی... برای تویی که "حق طلب" بودی و طالب حقیقت زندگی... برای تویی که اگر چه دیگر نیستی ولی ردّ پای هستی ات را می توان تا همیشه از عالم هستی سراغ گرفت... و من کوچکم برای آنکه بیش از این برای تو بنویسم...

پس همین آخرین جمله را با من باش:  روحت شاد ای بزرگمرد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 22:11  توسط شاهین جانپاک  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

                                            تولد حقوق بشر مبارک!

 

امروز تولدش است... اگر قبل ها می گفتیم که دیگر برای خود مردی گشته... امروز می گوییم که دیگر برای خویش انسانی شده است... بله... شصت و یک سال از عمرش گذشت... حقوق بشر را می گویم... امروز او دیگر نه زن است نه مرد... نه پیر است نه کودک... نه سیاه است نه سفید... نه شرقی است نه غربی... می دانی... انسان است و چون تو نیز انسانی، دوستت دارد... این یعنی دنیا را وطن خود بدانی و با الفبای جهانی، شعرهای آزادی را بخوانی... و چه زیباست است زمانی که از خواهر سیاه پوستت در آن سوی دنیا دفاع کنی و دست برادر زرد پوستت را در این سوی جهان بفشاری، تا تو نیز به این باور برسی که همه از یک خانواده ایم...

پس بدون مقدّمه دیگری...

خواهرم،برادرم،پدرم و مادرم... تولّد کودک بزرگتان... تولد حقوق بشر مبارک!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 2:4  توسط شاهین جانپاک  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

                                         حلالم کن...

 

 

چقدر دردناک بود زمانی که یافتم دردهایم در مقابل دردهایت پر کاهی هم نیستند!

مگر گناهت در جهان پیشین چه بود که تو را به آتش این جهنّم انداختند؟

تو که آزادی ات در یک لقمه نان نهفته است، و زندگی ات با یک وعده غذا معنادار می شود...

تو معنای کدام زندگی بی معنا هستی که نانوایان را خدایان آزادی می پنداری؟

و من، در این سوی دنیا، وقتی تو را می بینم، دلم برای این همه آزادی که دارم و نمی بینم، تنگ می شود.

برای لقمه های نانی که زیادی اند و در آتش جهنّمت می سوزند...

نه، نه... تو فرشته ای که بهشت را نشانم دادی...

و این من بودم که آزادی ات را به دور انداختم... و قفس تنگ اسارت را به دورت نقاشی کردم...

حلالم کن... فقط همین...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 3:37  توسط شاهین جانپاک  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

                                              25 نوامبر، مبارک!

 

کوتاه خواهم نوشت، مفهومی را که بلندای تاریخ ماست. مفهومی را که از انسان و انسانیتش می گوید. مفهومی را که به تو و من امید می دهد تا باشیم و به بودن و شدن هایمان امیدوار. مفهومی که پدرانمان را شرمندهء تاریخ کرد و اینک این من و تو هستیم که می توانیم انتخاب کنیم. راهی را که آنها رفتند، همان راهی که ردّ پای  شیون و ضجّه های مادرانمان بر آن نقش بسته است. همان راهی که پدرانمان با جهل توام با خشنودی پیمودند و با غرور به یکدیگر گفتند: ضعیفه را باید زد تا حرف گوش کند!

نمی دانم تو از کدام قبیله ای... چندان هم مهم نیست... ولی من راه دیگری را خواهم پیمود... راهی که تفاوت های جنسی  برای همیشه از دایرهء لغات زندگی پاک شده است و تو چه دختر باشی، چه پسر، چه زن باشی چه مرد، چون انسانی، برای من ارزشمندی... همین!

این چند جمله را نوشتم که بگویم:

25 نوامبر، روز جهانی رفع خشونت علیه زنان گرامی باد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 22:54  توسط شاهین جانپاک  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

                          برای تو که هنوز نفس می کشی

 

این بار برای تو می نویسم... برای تو که هنوز نفس می کشی و هنوز آسمان را - مثل من - از این پائین ها می بینی... و به گریهء ابرهای زندگی بخش، امیدواری...

احسان! احسان عزیزم... می دانی که نمی شناسمت... و می دانم که شاید هیچگاه این چند خط را نخوانی... اما، تو هنوز زنده ای... پس بیا از زندگی بگوئیم... از اینکه می خواهی باز هم نفس بکشی و عدّه ای هوای زندگی ات را در شیشهء مرگ حبس کرده اند...

برادرم! هنوز 24 ساعت دیگر از زندگی ات باقی مانده است... بیا با هم امیدوار باشیم... تو را نمی دانم، من ولی به نیروهای ماورائی اعتقاد دارم... من ولی هنوز هم معتقدم که "امید" زنده است... و برای من و تو، لالایی زندگانی می خواند... گر چه در این ثانیه های بی انصاف، چشمهای معصومت، لباس خواب را از تن برآورده اند... و تو فردایی را می بینی که شاید دیگر نباشی -برای ما- و بیداری اکنونت، مملو است از خاطراتِ خاطراتی که نداشته ای و تجربهء لحظاتی که از تو گرفته اند...

مهربانم... مرگ حق تو نیست... این را، او که تو را آفریده نیز می داند... او زندگی را به تو بخشید... آنهایی که آن را از تو می گیرند، چه جوابی برای او دارند؟ او بخشید، و آنها بخشیده اش را غاصب شدند... تو گویی که آنها خدای خدایان هستند... لابد از خود می پرسی، این دگر چه دنیائیست؟ نه... نه... حتما از آن دنیا خواهی پرسید... از اینکه آیا قاضی دادگاه های آنجا خود خداست؟ و آیا روزی فرا خواهد رسید که قاضی های زمینی، در دادگاه های آسمانی محاکمه شوند؟

احسانم...نمی توانم... بیش از این نمی توانم... تنها... می خواهم با تو بیدار بمانم... و تا آخرین ثانیه ها، شعر امید را بخوانم... می دانم... می دانم که تو همیشه زنده خواهی ماند و نامت و یادت بر خاطر رنجیدهء ما با رنگ مظلومیت و معصومیت حک خواهد شد...

تنها بدان، که من نیز - چون بهایی هستم- تنها بودنت را می فهمم و اگر تو 24 ساعت دیگر زنده ای، من سالهاست که در زادگاهم اعدام شده ام... پس باور کن، که تمام باورهایت را باور دارم... و می دانم که هنوز آسمان را -مثل من- از این پائین ها می بینی... و به گریهء ابرهای زندگی بخش، امیدواری...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:52  توسط شاهین جانپاک  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin