کوتاه، ولی رسا و پر معنا...
اگر چه هر روز، روز توست، ولی امروز هم روزت مبارک ای زن آزاده... روزت مبارک...

می دانی مترو جان! او هم مثل من یک بهایی بود... او هم از رنج و تبعیض و ستم می نالید... اما او با دیگران فرق داشت... ایقان به ایقان رسیده بود... این را می فهمی؟ من، این را آن روز فهمیدم... در خلال حرفهایش از مسیری می گفت، که در راه بهایی شدن طی کرده بود... مسیری که از همیشه برایم آشنا تر بود... ایقان، آن روز حرفهایی می زد که مرا به از پیشتر، بیشتر بهایی شدن تشویق می کرد... او از امروزی حرف می زد، که من همیشه در پستوی فرداها جست و جو می کردم... ایقان، زیبایی ها را همین حالا می دید...او با اکنون زندگی می کرد و آن روز با حرفهایش بود که مرا از خوابِ آینده بیدار کرد... شاید تو در مسیر تکراری همیشگی ات، آدمهایی را ببینی که می خواهند سریعتر از دیگران تو را ترک کنند... ولی من، در مسیر تکراری آن روز تو، انسان جدیدی را تجربه کردم که از با هم بودن و وحدت عالمیان سخن می راند... انسانی بهایی که در قلب پاک کوچکش، کوچکترین باکی از بهایی بودن نداشت...
می دانی مترو جان! امروز ولی من دیگر خندان نیستم... می خواهم در همان مسیر تکراری همیشگی ات، یک بار دیگر، وجود ایقان را تجربه کنم... و آن حرفهایی زیبایش و آن چهرهء معصوم و مهربانش که به من درس خوب بودن می داد... ایقان را گرفتند... ولی انسانیت گرفتنی نیست... و این است تنها رمز آرامش من، تا روزی که با آزادی اش، در مسیر دوباره ها، باز هم مرا از پیشتر، بیشتر بهایی سازد...
تا آزادی ایقان عزیزم، خدا نگهدارت مترو جان...

تولد حقوق بشر مبارک!
امروز تولدش است... اگر قبل ها می گفتیم که دیگر برای خود مردی گشته... امروز می گوییم که دیگر برای خویش انسانی شده است... بله... شصت و یک سال از عمرش گذشت... حقوق بشر را می گویم... امروز او دیگر نه زن است نه مرد... نه پیر است نه کودک... نه سیاه است نه سفید... نه شرقی است نه غربی... می دانی... انسان است و چون تو نیز انسانی، دوستت دارد... این یعنی دنیا را وطن خود بدانی و با الفبای جهانی، شعرهای آزادی را بخوانی... و چه زیباست است زمانی که از خواهر سیاه پوستت در آن سوی دنیا دفاع کنی و دست برادر زرد پوستت را در این سوی جهان بفشاری، تا تو نیز به این باور برسی که همه از یک خانواده ایم...
پس بدون مقدّمه دیگری...
خواهرم،برادرم،پدرم و مادرم... تولّد کودک بزرگتان... تولد حقوق بشر مبارک!

حلالم کن...
چقدر دردناک بود زمانی که یافتم دردهایم در مقابل دردهایت پر کاهی هم نیستند!
مگر گناهت در جهان پیشین چه بود که تو را به آتش این جهنّم انداختند؟
تو که آزادی ات در یک لقمه نان نهفته است، و زندگی ات با یک وعده غذا معنادار می شود...
تو معنای کدام زندگی بی معنا هستی که نانوایان را خدایان آزادی می پنداری؟
و من، در این سوی دنیا، وقتی تو را می بینم، دلم برای این همه آزادی که دارم و نمی بینم، تنگ می شود.
برای لقمه های نانی که زیادی اند و در آتش جهنّمت می سوزند...
نه، نه... تو فرشته ای که بهشت را نشانم دادی...
و این من بودم که آزادی ات را به دور انداختم... و قفس تنگ اسارت را به دورت نقاشی کردم...
حلالم کن... فقط همین...

25 نوامبر، مبارک!
کوتاه خواهم نوشت، مفهومی را که بلندای تاریخ ماست. مفهومی را که از انسان و انسانیتش می گوید. مفهومی را که به تو و من امید می دهد تا باشیم و به بودن و شدن هایمان امیدوار. مفهومی که پدرانمان را شرمندهء تاریخ کرد و اینک این من و تو هستیم که می توانیم انتخاب کنیم. راهی را که آنها رفتند، همان راهی که ردّ پای شیون و ضجّه های مادرانمان بر آن نقش بسته است. همان راهی که پدرانمان با جهل توام با خشنودی پیمودند و با غرور به یکدیگر گفتند: ضعیفه را باید زد تا حرف گوش کند!
نمی دانم تو از کدام قبیله ای... چندان هم مهم نیست... ولی من راه دیگری را خواهم پیمود... راهی که تفاوت های جنسی برای همیشه از دایرهء لغات زندگی پاک شده است و تو چه دختر باشی، چه پسر، چه زن باشی چه مرد، چون انسانی، برای من ارزشمندی... همین!
این چند جمله را نوشتم که بگویم:
25 نوامبر، روز جهانی رفع خشونت علیه زنان گرامی باد
